به نام خداوند بخشاینده مهربان
 

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت.
هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید
که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند.
روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا!
بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.
زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست.
می‌خواست ببیند طلاها را چه کرده است؟
هرچه از غلامان می‌پرسید آنها چیزی نمی‌گفتند. یک ماه غلامان را شکنجه کرد
و می‌گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟
اگر نگویید گلویتان را می‌برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می‌کشم.
اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می‌کردند و هیچ نمی‌گفتند.
شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می‌گفت:
ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٤ - علیرضا