به نام خداوند بخشاینده مهربان
حدیث قدسی بسیار دلنشین از زبان امام رضا (ع)

شیخ صدوق در کتاب‌های «عیون الاخبار» و «توحید» و عبدالله بن جعفر حمیری در کتاب «قرب الاسناد»، این حدیث قدسی را از زبان امام رضا علیه السلام بازگفته‌اند.

یا ابن آدم!

ای همه کسانی که از تبار آدم زاده شده‌اید!

ای همه‌ انسان‌هایی که از آغازِ آمدنِ آدم تا پایانِ جانِ عالم، پای بر این تیره خاکدان نهاده‌اید!

روی سخن من با همه‌ی شما است؛

ای همه!

ای شمایی که سرشتی یکسان دارید و طینتی همانند، که همه فرزندان یک آدم هستید و از نسل یک انسان!

ای آدمی‌زاده!

ای انسان!

زنهار که دیو درشت غرور بر تو چیره گردد!

هوش‌دار؛ مبادا دام فراخ فریب تو را در رباید!

بترس که همه چیز را از خود دانی!

و بدان که:

اگر در خود اراده‌ای استوار یافته‌ای و دیده‌ای که توانِ خواهش داری؛

اگر می‌توانی این را بخواهی و آن را نخواهی؛

اگر این خواستن‌ها و نخواستن‌های خود را گواهِ گستردگی قلمرو اراده‌ی خود دیده‌ای؛

بدان:

به خواست من است که خواسته‌های پیدا و پنهان خود می‌خواهی،

اگر من نمی‌خواستم، هرگز تو را یارای آهنگ این و آن نبود،

اگر من اراده نکرده بودم، هرگز در تو اراده‌ای نبود؛

هرگز خواستنی نبود،

خواهشی نبود.


ای آدمی‌زاده!

اگر فروتنانه به نیاز آمدی و خاشعانه به نماز ایستادی، و روزان و شبان بارها و بارها سر بر سجده‌ی بندگی نهادی؛

اگر راز ژرف لب فرو بستن را یافتی و روزه گرفتی، و از بام تا شام، کام خویش ناکام گذاشتی؛

اگر دستِ دهش داشتی و با مایه‌ی مالِ خویش، دست این و آن ستاندی؛

اگر پای رفتن داشتی و پی‌درپی به پیکار با پلیدی‌ها برخاستی؛

اگر حریم آن چه را که بر تو واجب کرده‌ام حرمت داشتی و پاییدی؛

اگر پنداشتی که این همه را تو خود کردی؛

چندان به خویشتن مناز،

و بدان که

اگر قدرت پایدار من نبود، هرگز تو را نه یارای ایستادنِ بر نرم‌جای بود و نه توان رفتنِ در تنگ‌راه؛

اگر نیروی جاودان من نبود، هرگز تو را نه دستی بود برای دادن و نه پایی برای پیمودن؛

بدان

از پسِ قدرتِ لایزال من است که تو واجبات خود انجام داده‌ای.


ای آدمی‌زاده!

اگر سر بر تافتی و بند گسستی و فرمان نبردی؛

اگر خشم آوردی و مستانه بر این و آن شوریدی؛

اگر چهره در هم کردی و خود را خداوشانه بر عرش نشاندی؛

اگر زیردستان را با نگاهت، حتی آزردی؛

اگر بر دوستانت مروّت نکردی؛

اگر پاس حریم خویشان نداشتی؛

چونان سرمستان باده‌ی قدرت، گردن مکش،

و بدان

هم به نعمت من است که تو بر این نافرمانی‌ها حتی، نیرو گرفته‌ای.


ای آدمی‌زاده!

تو حتماً خوب می‌دانی که

گوشی داری برای شنیدن؛

و چشمی برای دیدن؛

شنیدن خوبی‌ها و بدی‌ها،

و دیدن زشتی‌ها و زیبایی‌ها.

اگر تو را گوشی نبود، تو را چه لذتی بود از آواز چکاوکان؟

اگر تو را چشمی نبود، تو را چه بهره‌ای بود از این همه زیبایی؟

هیچ آیا اندیشیده‌ای که این گوش و این چشم را چه کس به تو ارزانی داشته؟

هیچ آیا این انگاره در خود پرورانده‌ای که اگر این دو اندام خُرد نبود، تو را نه توان شنیدن بود و نه یارای دیدن؟ تو را نه لذتی بود و نه بهره‌ای؟


ای آدمی‌زاده!

تو کیستی که به گوش و چشم خویش بر زمین و زمان ناز آوری؟

به‌راستی، تو کیستی؟ و من کیستم؟

اینک من به یادت می‌آورم؛

اینک من خاطر تو را آماج تیری می‌سازم تیزپر و دوررس و آگاهی‌بخش،

و آشکارا می‌گویم تا بدانی:

من همانی هستم که به تو گوش بخشیدم تا پذیرایی نغمه‌های این جهان شوی و چشم دادم تا تصویر گیتی را در خودت نقش بندی؛

من همانی هستم که تو را شنوا کردم و بینا کردم.


ای آدمی‌زاده!

جلوه‌های خوب و بد زندگی خویش را در پیش چشمانت گذار

نواهای زیبا و زشت زندگی خویش را در گنجینه‌ی گوشانت گذار

خوبی‌ها را برشمار، بدی‌ها را درنگر

سرچشمه‌ی همه‌ی زیبایی‌ها را بجوی، ریشه‌ی تمام زشتی‌ها را بیاب

چه می‌بینی؟

آیا جز این که اکنون به تو خواهم گفت؟

آن چه را تو برشمرده‌ای و درنگریسته‌ای و جسته‌ای و یافته‌ای،

در دو جمله برایت باز خواهم خواند:

«هر نیکی که به تو رسد، از سوی خدا است

هر بدی که به تو رسد، اما از سوی خود تو است»

آیا نه چنین است؟

آیا نیکی‌ها را یک‌جا در زلال مقدّس خدا نیافته‌ای؟

آیا بدی‌ها را یک‌سره در سیاهی‌های تیره‌ی خود ندیده‌ای؟

اگر خیری به تو رسیده و شادمانه بر بال‌های سپید آسودگی تا اوج پرواز کرده‌ای، آیا از اراده و توان و نعمت خدا نبوده است؟

اگر در زشتی و ناپاکی و بدی در غلتیده‌ای، و دشواری و ناهمواری دیده‌ای، آیا جز خود کسی را نکوهیده‌ای؟

زمین و زمان و آسمان و ریسمان را گناهی نیست؛ آن‌ها را به هم مباف،

سپید و سیاه، و روشن و تاریک را نیک بنگر

سپیدی‌ها و روشنی‌های زندگانی‌ات همه از آن من است،

و سیاهی‌ها و تاریکی‌هایش همه از کرده‌های ناشایست خودت.

چرا؟

حتماً از خود خواهی پرسید:

چرا چنین؟

راز و رمز این نکته به تو خواهم گفت،

و زان پس تو یکی از کلیدهای اسرار را در دستان خود خواهی یافت.

کردار من و رفتار خود را بسنج

بزرگی و خداییِ من و سرشتِ انسانی خود را ببین

این‌ها را کنار هم بگذار و خود به داوری بنشین:

آیا منِ خدا به نیکی سزاوارترم یا تویی که انسانی؟

آیا تو اِی انسان، به بدی شایسته‌تری یا من که خدایم؟

اقتضای خداییِ من خوبی و نیکی است

و اقتضای انسانیِ تو نافرمانی و سربرتافتن،

آیا در این تردیدی داری که من به نیکی‌های تو سزاوارتر هستم از خودت؟

و تو به بدی‌های خودت سزاوارتر هستی از من؟

پس این تو هستی که باید بر کرسی بازخواست نشینی!

این تو هستی که باید در برابر انبوهی از پرسش‌های بلند و کوتاه، جواب پس بدهی!

از کرده‌های خداییِ من کس نخواهد پرسید؛ هیچ کس!

پرسش‌نامه‌های پیاپی به سوی تو است که گسیل می‌شود تا آن‌ها را یکایک پاسخ دهی،

علامت‌های بزرگِ سؤال بر کرده‌های انسانی تو آدمی‌زاده‌ است که نقش می‌بندد و تو خود را در برابر آنها بی‌سلاح می‌بینی.

عرش خدایی من از سؤال تهی است

بر عرش خدا نشانی از پرسش نیست

از من مپرس، روی سؤال را سوی خویشتن کن و خود پاسخ ده!



 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٩ - علیرضا