به نام خداوند بخشاینده مهربان
 

شهریار دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری میشود . پس از مدتی ، خواستگاری نیز از سوی دربار شاهنشاهی برای دختر پیدا میشود . گویا خانوادهٔ دختر با توجه به وضع مالی شهریار تصمیم میگیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه ‌تر بدهند . این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این ‌که فقط یک سال به پایان دورهٔ ۷ سالهٔ رشتهٔ پزشکی مانده ‌بود ، ترک تحصیل کرد . شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی میشود . به ‌صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های بسیاری را می‌سراید . غم عشق حتی باعث مریضی و بستری ‌شدن وی در بیمارستان میشود . بعدها ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر میرسد و همراه شوهرش به عیادت محمدحسین در بیمارستان میرود . شهریار پس از این دیدار ، شعری را در بستر میسراید . این شعر که بعد‌ها با صدای زنده یاد استاد غلامحسین بنان به ‌صورت آواز درآمد به شرح زیر است :

آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا ؟
بی وفا ، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام ، فردا چرا ؟
نازنینـــــــا ، ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن ، با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟
حالا چرا ؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۳ - علیرضا