به نام خداوند بخشاینده مهربان
باباهای قاب شده

آن مرد آمد. آن مرد در باران خسته، زخمی، با بوی باروت آمد...
آن مرد دیگر نیامد.
این تمام رؤیای کودکی ام است.
با وجود تمام عشقم به او حس می کنم خاکریزهای کربلای5 او را بیشتر دوست می داشتند؛ برای همین آن مرد دیگر نیامد و شد قاب عکس سردی بر طاقچه ی خانه، شد بابای قاب عکس!!!
قاب عکسی که هر زمان زخم زبانها زیاد می شد مادر سر بر شانه های سرد عکس می گذاشت و زار زار می گریست و قاب عکس فقط لبخند به او تحویل می داد.
روز اول مدرسه حسرت دیدن کودکان با پدر و مادرانشان، ولی افسوس که نمی شد دست قاب عکس را گرفت و با او به مدرسه رفت، حسرت لمس کردن صورت و موهای گرم صورتش.


 

vbj8jhwu4xyf1l67q4j4.jpg

 

کم کم مردان قاب شده ی سرزمینم عزلت گزیده اند و مردم آنها را درگوشه ای به عنوان تقدس حبس کرده اند بدون آنکه در زندگی، کار و امیدشان الگو باشند. مردان حقیقت سرزمینم شده اند اسطوره ها و افسانه های دست نیافتنی و بعد اسطوره ها و افسانه های خیالی بیگانه همچون جومونگ! ذهن و دل هم نسل هایم را می برد.
هم رزمان و هم قطاران بابای قاب شده که رسم زندگی مردم شهر نمی دانستند پشت پنجره ی یخزده ی آسایشگاههای اعصاب و روان شدند قاب عکس و پرکشیدند.
...
ای مردان سرزمین من! باباهای قاب شده ی ایران زمین!
...
دلم این روزها سخت گرفته...
...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٩ - علیرضا